نویسنده: آوا

  • نامیرا

    نامیرا

    روزی در کارگاهی، از پیوندِ نازُکِ نخ و موم زاده شدم. آنجا هر روز نخ‌هایی سپید و شفاف، چونان رشته‌هایی از نقره‌ی تابان، به حریمِ قالب‌های پر از مومِ گداخته راه می‌یافتند. تارِ نازکِ هستی‌ام در ژرفای مومِ مذاب جای گرفت، سپس مرا در گوشه‌ای خاموش نهادند تا خنک شوم و شکل گیرم.

    پس از گذراندنِ سنجشِ سلامت، مرا به فروشگاهی در دهکده‌ای بردند. اهالی می‌آمدند و من و همزادانم را برمی‌گزیدند: یکی برای تزیینِ کیکِ جشنِ کودکش، آن‌یکی برای فروغ‌بخشی به کنارِ قابِ عکسِ پدرِ رخ‌به‌خاک‌سپرده‌اش، و دیگری برای روشنی‌بخشی به خانه در دلِ تاریکیِ شب.

    روزی پسرکی مرا با چند همنوع دیگر خرید و به خانه برد. چون شب فرود آمد، پدرش یکی از همراهانم را برگرفت و فتیله‌اش را به آتش کشید. تا آن لحظه، هیچ‌یک از ما سوختن را ندیده بودیم. تماشای آن صحنه، ترسی ژرف در جان‌مان نشاند. پنداشتیم سرنوشت محتوممان نابودی در آتش است. از آن پس، برای گریز از شعله، در جعبه به جدال برخاستیم تا خود را به قعرِ آن برسانیم؛ گویی ژرفای جعبه دژِ نجات بود.

    شاهد سوختنِ آن رفیق بودیم و بر عمرِ کوتاه و رنجورش نوحه سر می‌دادیم، بی‌آن‌که از عمق احساسش آگاه باشیم.

    هنگام آماده‌شدنِ خانواده برای خواب، شعله‌اش را خاموش کردند. ما از بیم خشک‌مان زده بود، ولی در حیرت بودیم: چرا شعله‌اش را خاموش کردند؟ چرا اکنون که بختِ گریز یافته، به کُنجی نمی‌خزد؟ چرا در پناهگاه‌ای نهان نمی‌شود تا از مرگ رهایی یابد؟

    لیکن او بر جای ماند. شب‌های پسین نیز فروغ بخشید و سوخت، تا به سرانجام رسید. در میانِ جنگ و خروشِ شمع‌ها، پیوسته به حالِ او می‌اندیشیدم و رازِ طمانینه‌اش را می‌جُستم، ولی پاسخی نمی‌یافتم.

    شبی که فروغِ آن شمع برای همیشه خاموش شد، پسرک مومهای بازمانده را گرد آورد و گفت: «این‌ها را باید به کارگاه بازگردانیم تا شمع‌های تازه زاده شوند.» آن شب در جعبه آشوب برپا بود. در میانِ سکوت‌های مرگبارِ لابه‌لای آن هیاهو، ناگهان موج‌های نورانیِ رنگارنگی را دیدم که با شادمانی به سویم می‌آمدند و می‌رقصیدند. از دیدنِ آن تابش‌های فروزان به شوق آمدم و پرسیدم: «شما کیستید؟»

    یکی از امواج نور پاسخ داد: «ما را نمی‌شناسی؟ ما همان رفیقیم که با تو به این‌جا آمد و سوخت. اکنون به هزاران موجِ نور و انرژی و گرمای رقصان دگرگون شده‌ایم؛ آزادانه پر می‌کشیم و به تماشای نادیدنی‌ها می‌پردازیم. آن شب‌هایی که می‌سوختیم، پسرِ بزرگِ خانواده زیر نوری که افشاندیم درس خواند و سه از چهار آزمونِ ورودی دانشگاه را با کامیابی گذراند.»

    در همان دم، غوغای شمع‌های درونِ جعبه اوج گرفت. آن‌ها چنان در ترس و نبرد غرق بودند که نورهای رنگین را ندیدند و نغمه‌شان را نشنیدند. من در اندیشه فرو رفتم: آیا سوختنِ آن شمعِ بی‌گناه به شادیِ آن پسر می‌ارزید؟

    روز بعد، چون نوبت به افروختنِ شمعی دیگر رسید، نتوانستم بر بیمم چیره شوم و خویش را به ژرفای جعبه رساندم. آنجا شمعِ ژولیده‌ای را دیدم که پیش از ما در تاریکیِ قعرِ جعبه پنهان شده بود. مومش شکسته بود و در ظلمتِ آن ورطه روزگار می‌گذرانید. از او پرسیدم نامش چیست و چه‌مدت است که آنجاست؛ اما چنان در خود فرو رفته بود که پاسخی نداد، یا شاید اصلاً آوازم را نشنید.

    با دیدنِ حالِ شمعِ ژولیده و یادآوریِ رفیقِ سوخته، بسیار اندیشیدم که من اینجا چه میکنم؟ آیا آمدم تا بمانم و بشکنم؟ آیا باید بسوزم و رنج بکشم؟ بالاخره تصمیمم را گرفتم، بر آن شدم تا به‌جای ماندن در تاریکی و هراس، خویش را به سطح برسانم. آن شب، به اراده‌ی خویش پیش رفتم تا شعله‌ور شوم و بسوزم؛ تا برای واپسین امتحانِ پسر فروغ بیافرینم. با روشن شدنم منتظر رنج و عذاب بودم ولی اینطور نبود. چه گرمای دلچسبی، دیگر خبری از سرمای درون جعبه نبود. شبِ دوم نیز خانه را با نورِ هستی‌ام روشن کردم تا پسر خبرِ پیروزی را به خانواده دهد و آن‌ها جشنی کوچک برپا کنند. آن دو شب، خانواده دیرتر به خواب رفتند و عمر من زودتر از دیگران به پایان رسید.

    لیکن گویی پایان، سرآغاز بود. با امواج نور و گرمای برآمده از سوختنم، همراهِ پسر به سفر پرکشیدم. مومِ گداخته‌ام—که با خاکسترِ فتیله‌ام درآمیخته بود—همراهِ شمع‌های دیگر و شمعِ ژولیده، برای آب شدن و زایشِ شمع‌های نو به کارگاه بازگردانده شد.

    دلخواهم بود به شمعِ ژولیده بگویم که چه شگرف است آن دم که به نور و گرما و حتی خاکستر دگرگون می‌شوی؛ و اکنون که چنین شده‌ام، خواهم تا این حکایت را برای شمع‌های نوزاده سینه‌به‌سینه بازگویم.

    اما دریغا! فتیله‌ی شمعِ ژولیده به زباله‌دان افتاد و فرصتِ جاودانه‌شدن را از کف داد. مومش برای آفرینشِ شمع‌های تازه به کار رفت، بی‌آن‌که نشانی از آن هستیِ کهن بر جای ماند. و بدین سان، فتیله‌ی شمعِ ژولیده برای همیشه در فراموشیِ خاک فرو خفت.

  • قاصدک

    قاصدک

    دنیای من، تاجی از سپیدی بود؛ گلِ قاصدکی که در آغوشِ دشتِ سبز، ریشه در خاک داشت. من، یکی از آن پرهای کوچک و ظریف بودم که در کنار صدها برادر و خواهرِ هم‌شکل، در سکوتِ سبزِ چمنزار می‌تپیدم. دنیایمان کوچک بود، اما برای ما تمامِ هستی بود. رطوبتِ خاک را در تنمان حس می‌کردیم و گرمای ملایمِ آفتاب، هر روز صبح به ما نویدِ بودن می‌داد.

    تا آن لحظه که بادی، بی‌خبر و بازیگوش، از میانِ علف‌ها گذشت؛ بادی که بویِ بی‌قراری می‌داد. درست مثل فوتِ ناگهانیِ کودکی که آرزوهایش را به پرواز درآورد، بندِ وجودمان گسست.

    سقوط نبود؛ پروازی وحشتناک بود.
    ابتدا ترس، مثل لرزشی سرد در جانم پیچید. چرخیدم و چرخیدم و در آن چرخشِ بی‌امان، تنها چیزی که می‌دیدم، دور شدنِ ساقه‌ی آشنایم بود. خانه‌ای که دیگر بازگشتی به آن نبود. خشمگین بودم؛ از بادی که مرا از امنیتِ ریشه‌ها جدا کرد، از دنیایی که ثباتش را در یک آن باخت.

    اما با اوج گرفتن، ترس آرام‌آرام رنگ باخت.
    دشت، حالا به تکه‌ای پارچه‌ی سبزِ کوچک در دوردست بدل شده بود. باد، نوازشِ خنکی بر تنِ نازکم بود. فهمیدم اگرچه بالی ندارم، اما جریانِ هوا مرا با خود می‌برد. هرچند که مسیر را باد تعیین می‌کرد، اما من در اوجِ بی‌اختیاری، یاد گرفتم که چطور با کشیدنِ انحنای تنم، جهتِ پروازم را ذره‌ای تغییر دهم. آن‌جا بود که اولین نشانه‌های «منِ بودن» در درونم جوانه زد.

    اما هرچه بالاتر رفتم، تنهایی تلخ‌تر شد. دیگر صدایِ زمزمه‌ی پرهای دیگر را نمی‌شنیدم. وسعتِ آسمان، مرا در خود می‌بلعید. باد، بی‌رحم‌تر شد. مرا به این سو و آن سو می‌کوفت؛ مثلِ برگی در مسیرِ طوفانی سرکش. دیگر سکونی نبود. آن سکونِ مقدسِ دورانِ ساقه‌نشینی، گم شده بود.

    دیگر خسته بودم. از این همه تقلا، از این نبرد با تندباد.
    تصمیم گرفتم. دیگر در برابر باد خم نشدم. چشمانم را ـ اگر چشمی داشتم ـ به روی هیاهوی جهان بستم و تن به جریان سپردم.

    درست در همان لحظه که تسلیمِ مطلق شدم، اتفاقی افتاد که جهان را برایم وارونه کرد.
    انگار دردی که از چرخشِ سریعِ باد داشتم، به یکباره به نوری آرام بدل شد. در بطنِ آن طوفانِ خروشان، سکوتی مطلق و سنگین را حس کردم. مثلِ چشمِ یک گردباد که در دلِ آشوب، آرام‌ترین نقطه‌ی جهان است.

    به درون نگریستم.
    باورم نمی‌شد. در میانِ بافتِ ظریفِ پرِ قاصدکم، کهکشانی بود در حالِ چرخش. ستاره‌هایی که نه از نور، که از معنا ساخته شده بودند. من خودم یک منظومه‌ی بزرگ بودم. موجوداتی که من نمی‌دیدم، در درونم زندگی می‌کردند و چرخه‌های حیات را در ابعادِ میکروسکوپی می‌چرخاندند. سرعتِ کهکشانِ درونم، میلیون‌ها برابرِ سرعتِ باد بود، اما چه طمانینه‌ی عجیبی داشت! یک رقصِ هندسیِ دقیق و بی‌نقص.

    آن‌جا بود که پرده‌ها کنار رفتند.
    فهمیدم که من نه یک «پرِ سرگردان»، که یک «مسافرِ ابدی» هستم. من هم دنیای کوچکِ قاصدک بودم و هم آن کهکشانِ عظیمِ درونم.
    چرخیدم. این‌بار با اراده‌ام. هر بار که به دورِ مرکزِ کهکشانِ درونم چرخیدم، گردابی در بادِ بیرون ایجاد کردم. آن‌قدر قدرت یافتم که حس کردم می‌توانم با یک چرخش، ابرها را جابجا کنم یا مسیرِ طوفان را تغییر دهم.

    اما من طوفان‌ساز نبودم.
    رسالتی در پسِ این پرواز بود. باید به خاکی بکر می‌رسیدم، باید رها می‌شدم، در سکوتِ خاک دفن می‌شدم و دوباره، از مرگِ این پر، قاصدکی نو برمی‌خاست.
    من، پیوندِ میانِ زمین و آسمان بودم.

    چشمانم را گشودم. باد هنوز می‌وزید، اما دیگر او مرا نمی‌برد؛ من بودم که با او می‌رقصیدم. به دوردست نگاه کردم، به جایی که مقصد در انتظار بود.
    فهمیدم که برای رسیدن به آن سکونِ نهایی، باید این مسیرِ طولانیِ پر از آشوب را طی کنم.
    آرام گرفتم، در حالی که با سرعتی باورنکردنی به سوی سرنوشتم در پرواز بودم.
    دیگر نه خشم بود و نه ترس.
    فقط حرکت بود؛ حرکتی که بویِ آرامش می‌داد.
    کشف قدرت و آرامش در دل طوفان یعنی زندگی .

  • بلاک

    بلاک

    صدای کلید افتادن به در، یعنی ساعت ۵ عصر است و «او» آمده. پدرم، با همان لباسِ کارِ سرمه‌ای که بوی آهن و عرق می‌داد. کفش‌های ایمنی‌اش را دم در جفت کرد و با لبخندی که روی صورتِ آفتاب‌سوخته‌اش وصله‌ی ناجور بود، گفت: «یا علی مدد… سهراب جان، نان سنگک تازه گرفتم، بیا که رزقِ حلال خوردن دارد.»

    نگاهم را از صفحه‌ی گوشی و لایوِ مدِ پاریس برداشتم. پوزخندی زدم و زیر لب گفتم: «رزقِ حلال؟ پدر، با این رزقِ حلالِ تو، من تا صد سالِ دیگر هم نمی‌توانم یک لاستیکِ ماشین خارجی بخرم. تو اصلاً می‌دانی دنیا چه شکلی است؟ تو که پایت را از این مرز بیرون نگذاشته‌ای، از کجا می‌دانی زندگیِ واقعی چیست؟»

    پدر نشست کنار سفره، دست‌های پینه‌بسته‌اش را روی زانو گذاشت و با آرامشی که سوهانِ روحم بود، گفت: «دنیا را در همین کارخانه‌ی ذوب‌آهن دیده‌ام پسرم. دیده‌ام که چطور آهنِ گداخته شکل می‌گیرد. رهبرمان راست می‌گوید؛ ما نزدیک قله‌ایم. نباید دستمان را پیش بیگانه دراز کنیم. آن‌ها دنبالِ تیشه به ریشه‌ی ما هستند…»

    پریدم وسط حرفش: «باز هم توهمِ توطئه! باز هم حرف‌های تلویزیون! بابا، تو ساده‌لوحی. تو گولِ این حرف‌ها را خورده‌ای. آن‌ها دارند زندگیِ ما را نابود می‌کنند و تو هنوز می‌گویی باید از صفر بسازیم؟ من یک‌شبه می‌خواهم برسم، نه با سی سال عملگی!»

    پدر لقمه‌ای گرفت و با اطمینان گفت: «چیزی که باد بیاورد، باد هم می‌برد سهراب. لذت در این است که خودت بسازی، با همین دست‌ها. برای رسیدن به قله، باید دست روی زانوی خودت بگذاری، نه اینکه منتظرِ آسانسورِ دیگران باشی.»

    آن شب، من طبق معمول او را در ذهنم «بلاک» کردم. به مانی پیام دادم: «پدرم باز هم منبر رفت. بیچاره فکر می‌کند فرشته‌های نجاتِ ما دشمن هستند. امشب شبِ بیداری است، نه؟» مانی با استیکرِ آتش جواب داد: «امشب همه‌چیز تمام می‌شود. بوی آزادی می‌آید.»

    اسفند ۱۴۰۴ – ساعت صفر
    در تختخوابم غرق در خیالاتِ خانه‌ای مجلل در بالاشهر بودم که ناگهان زمین دهان باز کرد. صدای انفجار، شیشه‌های اتاق را پودر کرد. از تختم بروی زمین افتادم. دود و آتش از پنجره تو می‌زد. هراسان به خیابان دویدم. مانی را دیدم که با کیوان داشتند می‌خندیدند و به شعله‌ها اشاره می‌کردند: «دیدیدی سهراب؟ آمدند! کمک ها برای آزادی و آبادی رسید!»

    اما کمک ها موشک بودند. یکی از آن‌ها درست خورد به پمپ‌بنزینِ محله. محله ای غیر نظامی. اینجا محله حکومتی ها نبود. موجِ گرما صورتم را سوزاند. همان لحظه دیدم که پدر، با همان لباسِ کار و دست‌های پینه‌بسته، به جای فرار، به سمتِ آتش می‌دود. فریاد زدم: «بابا! برگرد! توهمِ توطئه نیست، جنگ است! فرار کن!»
    اما پدر برنگشت.
    ساعتی بعد، پیکرِ نیمه‌سوخته‌ی پدر را از زیر آوارِ یک خانه‌ی قدیمی بیرون کشیدند. او در آخرین لحظات، جانِ سه کودک را نجات داده بود. وقتی بالای سرش رسیدم، هنوز نفسِ ضعیفی داشت. دستش را گرفتم؛ دستان همان کسی که فکر می‌کردم بی‌سواد و ساده‌لوح است.

    او با صدایی لرزان گفت: «دیدی سهراب…؟ دشمن… آبادی نیاورد. دستت را بگذار روی زانوی خودت… بلند شو… نگذار… قله…» و چشمانش را بست.

    دنیا روی سرم خراب شد. آیا من این آبادی و آزادی را می‌خواستم؟ مانی و کیوان کجایند؟ آن‌ها حالا در کوچه‌های پر از خاک و خاکستر گم شده بودند.

    ۲۹ اسفند ۱۴۰۴ – لحظه تحویل سال
    ساعت ۱۸:۱۶:۳۰. کنار مزارِ ساده‌ی پدر ایستاده‌ام. در حالی که نگاهم به قله دماوند دوخته شده بود در فکر فرو رفتم، که چه بدست آوردم و حالا باید چه کنم؟

  • شهرزاد

    شهرزاد

    در خانه‌ای چشم به جهان گشودم که دیوارهایش با نقش‌های نقش‌جهان و دژ مهربین جان گرفته بود. از همان آغاز، حس می‌کردم نامم تنها یک آوا نیست؛ پژواکی است از آزادگی ایرانیان، و شاید طنین مأموریتی تاریخی که باید روزی بر دوش می‌کشیدم. مادرم با داستان‌هایی از شاهنامه، بوستان و گلستان، مرا با عشق به مام وطن پروراند؛ عشقی که آهسته، عمیق و بی‌صدا در جانم ریشه دواند.

    برای آغاز سفرم به اعماق کهن‌ترین تمدن بشری، گردنبند فروهر را بر گردن آویختم؛ نه فقط به‌عنوان زیور، بلکه همچون قطب‌نمای هویتم. رشتهٔ تاریخ را در دانشگاه برگزیدم تا ریشه‌ها را بشناسم و جغرافیا آموختم تا رگ‌های وطن را ببینم. من تاریخ خواندم تا گذشته را بفهمم، و جغرافیا آموختم تا تنِ زندهٔ این سرزمین را بهتر بشناسم.

    روزی که در برابر دیوارنگاره‌های تخت‌جمشید ایستادم، آن لحظه برایم صرفاً یک بازدید درسی نبود. در تلألؤ آفتاب بر ستون‌های کهن، خود را در شمایل سرداران دلیر می‌دیدم. همان‌جا با مام وطن پیمان بستم که قلم و قدمم، هر دو، برای عزت ایران باشد.

    در صفحهٔ شخصی‌ام در اینستاگرام از ایران می‌گفتم. دوربینم دریچه‌ای شده بود تا هزاران نفر، ایران را نه فقط به‌عنوان یک نقشه، که به‌عنوان یک معشوقه تماشا کنند. من حالا بلاگری بودم که نگاه عاشقانه‌ام به این خاک، مرزها را درمی‌نوردید و از هر قاب، تکه‌ای از روح ایران را به جهان نشان می‌داد.

    نوروز ۱۴۰۵ در راه بود و من رویای ثبت تلاقی برف دماوند و شکوفه‌های تهران را در سر می‌پروراندم. اما ناگهان سایه‌ای شوم بر جان ایران‌جان افتاد. شنیدن یاوه‌گویی‌های بیگانگان برای تکه‌تکه‌کردن نقشه، مرا به اعماق تلخ تاریخ برد؛ و زخم‌های کهن در قلبم دهان باز کردند. به یاد ننگ‌نامهٔ ترکمانچای افتادم، به یاد کوه‌های آرارات و خاک بحرین که در روزگار بی‌غیرتی‌ها از پیکر مادر جدا شده بودند.

    آن‌جا بود که برخاستم و با خود گفتم: اکنون باید کنار وطن ایستاد و با مام وطن تجدید پیمان کرد. پس دوربین و قلمم را برای روایت مظلومیت وطن و بیان حقیقت برای آزادگان برداشتم.

    وقتی به تهران رسیدم و با ویرانه‌هایی روبه‌رو شدم که تا چندی پیش همه آبادی و آبادانی بودند، اشک در چشمانم حلقه زد و قلبم مچاله شد. با خود گفتم: دشمنی که فاقد تاریخ و تاریخچه است، چه فهمی از این غم دارد؟

    در همان‌جا با گروهی از بچه‌های جهادی آشنا شدم و همراه آنان برای ثبت وقایع راهی شدم.

    روزها و شب‌ها را در تلاش شبانه‌روزی برای روایت زخم‌های جنگ گذراندم؛ زیر صدای پدافند و انفجار، با خستگی‌ای که بر تنم نشسته بود، به خوابی کوتاه اما عمیق فرو رفتم. در عالم رؤیا، کوروش کبیر را دیدم که به سنگ‌نگارهٔ زانو زدن پادشاه رومی، در برابر پادشاه ایرانی در نقش‌رستم اشاره می‌کرد و می‌پرسید: «تاریخ تکرار خواهد شد؟»

    ناگهان از خواب پریدم و در فکر فرو رفتم. این چه رؤیایی بود؟ آیا نشانه‌ای از مأموریتی بود که از سوی کوروش بر من نهاده شده بود؟

    بلند شدم و لپ‌تاپم را روشن کردم. نوری که از صفحه‌نمایش بر صورت خسته اما مصمم من تابید، طرحی آشنا را پیش چشمانم آورد: همان سنگ‌نگارهٔ غرورآفرین که قرن‌ها پیش حک شده بود؛ حقیقتی که می‌گفت مستکبران جهان، در برابر آنان که به قانون اقتدار ایمان دارند، سرانجام زانو می‌زنند.

    ساعتی نگذشته بود که گویی خوابم داشت تعبیر می‌شد. شرایطی مهیا شد تا برای ساخت مستندی ویژه به مکانی شگفت‌انگیز بروم: شهر موشکی.

    وقتی پا به آن دژ زیرزمینی گذاشتم و عظمتش را دیدم، فهمیدم چگونه مهندسان و دانشمندان ایرانی، زیر هزاران تحریم و تهدید، چنین معجزه‌ای آفریده‌اند. در ذهنم، تصویر سنگ‌نگارهٔ کوه فرهادتراش بیستون نقش بست؛ گویی آفریدگاران چنین آثاری، عشق و استقامت را با هم پیوند می‌زنند.

    ساکنان این دژ، آرش‌های زمانه بودند که جانشان را در زه کمان لانچر نهاده بودند تا مرزهای مقدس این سرزمین نفوذناپذیر بماند. آن‌جا رستم‌ها از دل شاهنامه بیرون آمده بودند و موشک‌ها، مصرع‌های شعر اقتدار بودند که به زبان آهن سروده می‌شدند. و من حس می‌کردم شاید این موشک‌های نقطه‌زن، قلمی نو برای نوشتن تاریخ‌اند.

    پس از پایان فیلم‌برداری، پوشه‌ای تازه در سیستم ساختم و با انگشتانی که حالا به‌جای ماشه، بر صفحه‌کلید می‌رقصیدند، با خطی درشت نوشتم:
    «تاریخ تکرار می‌شود.»

    حالا دیگر من فقط یک ایرانگرد نبودم؛ دیده‌بان بیداری شده بودم. کسی که می‌دانست برای آن‌که خلیج فارس همیشه فارس بماند و تخت‌جمشید همیشه استوار، باید دستانی داشت که سیلی موشکی‌شان خواب را از چشم هر اهریمنی برباید. من دیگر نمی‌خواستم تنها روایت‌گر زخم‌ها باشم؛ می‌خواستم راویِ سیلی‌ها باشم. تصاویر فواره‌های آتشین را در پوشه قرار دادم و نوشتم:
    «زیبایی بدون قدرت، قربانی است؛ و خاکی که قدرتمند نباشد، زیبایی‌اش به تاراج می‌رود.»

  • نبض پنهان

    نبض پنهان

    در روزگارانی که غبار فتنه و جادوی سیاهی بر جهان سایه افکنده بود، در قلب زمین بانوئی می‌زیست به نام “ایران‌بانو”. قامت او به بلندای تاریخ بود و جامه‌ای از دشت‌های سبز و کویرهای طلایی بر تن داشت. اما افسوس که در گذر قرن‌ها، راهزنان و بدخواهان، گوشه‌هایی از ردای مطهر او را به یغما برده و بر پیکر نجیبش زخم‌ها نشانده بودند.

    با این همه، قلب این بانو همچنان در سینه می‌تپید؛ قلبی سنگی و استوار به نام “دماوند”. این قلب، گنجینه‌ی تمام دردهای تاریخ بود. دشمنان دیوصفت که خیره به این شکوه بودند، پنداشتند اگر فرزندان رشید و نگهبانان این قلب —همچون آن پیر فرزانه، سیدعلی— را از میان بردارند، نبض ایران‌بانو برای همیشه از حرکت خواهد ایستاد. آن‌ها با خنجر کینه به حریم بانو یورش بردند، غافل از آنکه دماوند، کوهی از الماس است. الماس را اگر بشکنی، خرد نمی‌شود؛ بلکه هزاران الماس کوچک‌تر و درخشان‌تر پدید می‌آید که نور خدا را در تمام گیتی پراکنده می‌کنند.

    اهریمن که از شکفتن غنچه‌های بی‌گناه در مدرسه میناب و تولد “مجتبی” هراسان بود، می‌خواست با داغ این فرزندان، زانوان مادر را سست کند. اما او نمی‌دانست که در رگ‌های این بانو، خون تهمینه‌ها، بی‌بی‌مریم‌ها و فرنگیس‌ها جاری است. زخم‌هایی که بر تن بانو نشست، نه تنها او را از پای نینداخت، بلکه همچون فولادی که در آتش گداخته شود، او را آبدیده‌تر و قوی‌تر کرد.

    ظاهربینانِ کوته‌نظر، تنها سکوت برف‌های قله را می‌دیدند و می‌گفتند: «ایران مرده است.» اما چشمان حقیقت‌بین، لرزشِ آتشفشانی را زیر آن سپیدی حس می‌کردند و گرمای زندگی‌بخش چشمه‌هایش را می‌شناختند.

    سرانجام، ساعتِ موعود فرا رسید؛ زمانِ بیداری. ایران‌بانو، با همان وقار تمدن کهن خویش، برخاست. این بار قلب او تنها از عشق لبریز نبود؛ خشم مقدسی در سینه داشت که بوی انتقام می‌داد. دماوند لب گشود و گدازه‌هایی از جنس شهاب‌سنگ‌های نشان‌دار بر سرِ اهریمنان فرود آورد؛ همان آتشی که پیش‌تر نسل دیو ها و اهریمنان متوهم را منقرض کرده بود.

    ناگهان خیابان‌ها به اقیانوسی از انسان‌های عاشق بدل شد؛ سیلابی خروشان که هیچ خلأیی را باقی نمی‌گذاشت. آن‌ها زنجیره‌ای ناگسستنی به دور قلب وطن ساختند. در این میان، وطن‌فروشان که کلاه جهل چشمانشان را پوشانده بود، در میان سیاهیِ خویش گم شدند. آن‌ها زغال‌صفتانی بودند که هنرشان تنها خلق سیاهی و تباهی بود که با کوچکترین ضربه فرو می‌پاشیدند، در حالی که مردمان ایران، نجیب‌زادگانی بودند که زیر فشار تحریم‌ها و سال‌ها رنج، صیقل خورده و به الماس‌های درخشان بدل گشته بودند.

    دماوند در اوج نبرد، رازی را برای جهانیان فاش کرد: از دل آن خاکِ داغ‌دیده، انسان‌هایی برخاستند زلال و سخت، که نور الهی را چنان منعکس کردند که چشمان ناپاکِ جهان کور شد و دل‌های پاک، شیفته‌ی این شکوه گشتند.

    و چنین شد که به همگان ثابت گشت؛ تا زمانی که این قلبِ الماسین می‌تپد، نام “ایران” بر صفحه‌ی زمین و آسمان، جاویدان و ابدی خواهد ماند.