قاصدک

Ghasedak

دنیای من، تاجی از سپیدی بود؛ گلِ قاصدکی که در آغوشِ دشتِ سبز، ریشه در خاک داشت. من، یکی از آن پرهای کوچک و ظریف بودم که در کنار صدها برادر و خواهرِ هم‌شکل، در سکوتِ سبزِ چمنزار می‌تپیدم. دنیایمان کوچک بود، اما برای ما تمامِ هستی بود. رطوبتِ خاک را در تنمان حس می‌کردیم و گرمای ملایمِ آفتاب، هر روز صبح به ما نویدِ بودن می‌داد.

تا آن لحظه که بادی، بی‌خبر و بازیگوش، از میانِ علف‌ها گذشت؛ بادی که بویِ بی‌قراری می‌داد. درست مثل فوتِ ناگهانیِ کودکی که آرزوهایش را به پرواز درآورد، بندِ وجودمان گسست.

سقوط نبود؛ پروازی وحشتناک بود.
ابتدا ترس، مثل لرزشی سرد در جانم پیچید. چرخیدم و چرخیدم و در آن چرخشِ بی‌امان، تنها چیزی که می‌دیدم، دور شدنِ ساقه‌ی آشنایم بود. خانه‌ای که دیگر بازگشتی به آن نبود. خشمگین بودم؛ از بادی که مرا از امنیتِ ریشه‌ها جدا کرد، از دنیایی که ثباتش را در یک آن باخت.

اما با اوج گرفتن، ترس آرام‌آرام رنگ باخت.
دشت، حالا به تکه‌ای پارچه‌ی سبزِ کوچک در دوردست بدل شده بود. باد، نوازشِ خنکی بر تنِ نازکم بود. فهمیدم اگرچه بالی ندارم، اما جریانِ هوا مرا با خود می‌برد. هرچند که مسیر را باد تعیین می‌کرد، اما من در اوجِ بی‌اختیاری، یاد گرفتم که چطور با کشیدنِ انحنای تنم، جهتِ پروازم را ذره‌ای تغییر دهم. آن‌جا بود که اولین نشانه‌های «منِ بودن» در درونم جوانه زد.

اما هرچه بالاتر رفتم، تنهایی تلخ‌تر شد. دیگر صدایِ زمزمه‌ی پرهای دیگر را نمی‌شنیدم. وسعتِ آسمان، مرا در خود می‌بلعید. باد، بی‌رحم‌تر شد. مرا به این سو و آن سو می‌کوفت؛ مثلِ برگی در مسیرِ طوفانی سرکش. دیگر سکونی نبود. آن سکونِ مقدسِ دورانِ ساقه‌نشینی، گم شده بود.

دیگر خسته بودم. از این همه تقلا، از این نبرد با تندباد.
تصمیم گرفتم. دیگر در برابر باد خم نشدم. چشمانم را ـ اگر چشمی داشتم ـ به روی هیاهوی جهان بستم و تن به جریان سپردم.

درست در همان لحظه که تسلیمِ مطلق شدم، اتفاقی افتاد که جهان را برایم وارونه کرد.
انگار دردی که از چرخشِ سریعِ باد داشتم، به یکباره به نوری آرام بدل شد. در بطنِ آن طوفانِ خروشان، سکوتی مطلق و سنگین را حس کردم. مثلِ چشمِ یک گردباد که در دلِ آشوب، آرام‌ترین نقطه‌ی جهان است.

به درون نگریستم.
باورم نمی‌شد. در میانِ بافتِ ظریفِ پرِ قاصدکم، کهکشانی بود در حالِ چرخش. ستاره‌هایی که نه از نور، که از معنا ساخته شده بودند. من خودم یک منظومه‌ی بزرگ بودم. موجوداتی که من نمی‌دیدم، در درونم زندگی می‌کردند و چرخه‌های حیات را در ابعادِ میکروسکوپی می‌چرخاندند. سرعتِ کهکشانِ درونم، میلیون‌ها برابرِ سرعتِ باد بود، اما چه طمانینه‌ی عجیبی داشت! یک رقصِ هندسیِ دقیق و بی‌نقص.

آن‌جا بود که پرده‌ها کنار رفتند.
فهمیدم که من نه یک «پرِ سرگردان»، که یک «مسافرِ ابدی» هستم. من هم دنیای کوچکِ قاصدک بودم و هم آن کهکشانِ عظیمِ درونم.
چرخیدم. این‌بار با اراده‌ام. هر بار که به دورِ مرکزِ کهکشانِ درونم چرخیدم، گردابی در بادِ بیرون ایجاد کردم. آن‌قدر قدرت یافتم که حس کردم می‌توانم با یک چرخش، ابرها را جابجا کنم یا مسیرِ طوفان را تغییر دهم.

اما من طوفان‌ساز نبودم.
رسالتی در پسِ این پرواز بود. باید به خاکی بکر می‌رسیدم، باید رها می‌شدم، در سکوتِ خاک دفن می‌شدم و دوباره، از مرگِ این پر، قاصدکی نو برمی‌خاست.
من، پیوندِ میانِ زمین و آسمان بودم.

چشمانم را گشودم. باد هنوز می‌وزید، اما دیگر او مرا نمی‌برد؛ من بودم که با او می‌رقصیدم. به دوردست نگاه کردم، به جایی که مقصد در انتظار بود.
فهمیدم که برای رسیدن به آن سکونِ نهایی، باید این مسیرِ طولانیِ پر از آشوب را طی کنم.
آرام گرفتم، در حالی که با سرعتی باورنکردنی به سوی سرنوشتم در پرواز بودم.
دیگر نه خشم بود و نه ترس.
فقط حرکت بود؛ حرکتی که بویِ آرامش می‌داد.
کشف قدرت و آرامش در دل طوفان یعنی زندگی .

Comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *