نامیرا

Namira

روزی در کارگاهی، از پیوندِ نازُکِ نخ و موم زاده شدم. آنجا هر روز نخ‌هایی سپید و شفاف، چونان رشته‌هایی از نقره‌ی تابان، به حریمِ قالب‌های پر از مومِ گداخته راه می‌یافتند. تارِ نازکِ هستی‌ام در ژرفای مومِ مذاب جای گرفت، سپس مرا در گوشه‌ای خاموش نهادند تا خنک شوم و شکل گیرم.

پس از گذراندنِ سنجشِ سلامت، مرا به فروشگاهی در دهکده‌ای بردند. اهالی می‌آمدند و من و همزادانم را برمی‌گزیدند: یکی برای تزیینِ کیکِ جشنِ کودکش، آن‌یکی برای فروغ‌بخشی به کنارِ قابِ عکسِ پدرِ رخ‌به‌خاک‌سپرده‌اش، و دیگری برای روشنی‌بخشی به خانه در دلِ تاریکیِ شب.

روزی پسرکی مرا با چند همنوع دیگر خرید و به خانه برد. چون شب فرود آمد، پدرش یکی از همراهانم را برگرفت و فتیله‌اش را به آتش کشید. تا آن لحظه، هیچ‌یک از ما سوختن را ندیده بودیم. تماشای آن صحنه، ترسی ژرف در جان‌مان نشاند. پنداشتیم سرنوشت محتوممان نابودی در آتش است. از آن پس، برای گریز از شعله، در جعبه به جدال برخاستیم تا خود را به قعرِ آن برسانیم؛ گویی ژرفای جعبه دژِ نجات بود.

شاهد سوختنِ آن رفیق بودیم و بر عمرِ کوتاه و رنجورش نوحه سر می‌دادیم، بی‌آن‌که از عمق احساسش آگاه باشیم.

هنگام آماده‌شدنِ خانواده برای خواب، شعله‌اش را خاموش کردند. ما از بیم خشک‌مان زده بود، ولی در حیرت بودیم: چرا شعله‌اش را خاموش کردند؟ چرا اکنون که بختِ گریز یافته، به کُنجی نمی‌خزد؟ چرا در پناهگاه‌ای نهان نمی‌شود تا از مرگ رهایی یابد؟

لیکن او بر جای ماند. شب‌های پسین نیز فروغ بخشید و سوخت، تا به سرانجام رسید. در میانِ جنگ و خروشِ شمع‌ها، پیوسته به حالِ او می‌اندیشیدم و رازِ طمانینه‌اش را می‌جُستم، ولی پاسخی نمی‌یافتم.

شبی که فروغِ آن شمع برای همیشه خاموش شد، پسرک مومهای بازمانده را گرد آورد و گفت: «این‌ها را باید به کارگاه بازگردانیم تا شمع‌های تازه زاده شوند.» آن شب در جعبه آشوب برپا بود. در میانِ سکوت‌های مرگبارِ لابه‌لای آن هیاهو، ناگهان موج‌های نورانیِ رنگارنگی را دیدم که با شادمانی به سویم می‌آمدند و می‌رقصیدند. از دیدنِ آن تابش‌های فروزان به شوق آمدم و پرسیدم: «شما کیستید؟»

یکی از امواج نور پاسخ داد: «ما را نمی‌شناسی؟ ما همان رفیقیم که با تو به این‌جا آمد و سوخت. اکنون به هزاران موجِ نور و انرژی و گرمای رقصان دگرگون شده‌ایم؛ آزادانه پر می‌کشیم و به تماشای نادیدنی‌ها می‌پردازیم. آن شب‌هایی که می‌سوختیم، پسرِ بزرگِ خانواده زیر نوری که افشاندیم درس خواند و سه از چهار آزمونِ ورودی دانشگاه را با کامیابی گذراند.»

در همان دم، غوغای شمع‌های درونِ جعبه اوج گرفت. آن‌ها چنان در ترس و نبرد غرق بودند که نورهای رنگین را ندیدند و نغمه‌شان را نشنیدند. من در اندیشه فرو رفتم: آیا سوختنِ آن شمعِ بی‌گناه به شادیِ آن پسر می‌ارزید؟

روز بعد، چون نوبت به افروختنِ شمعی دیگر رسید، نتوانستم بر بیمم چیره شوم و خویش را به ژرفای جعبه رساندم. آنجا شمعِ ژولیده‌ای را دیدم که پیش از ما در تاریکیِ قعرِ جعبه پنهان شده بود. مومش شکسته بود و در ظلمتِ آن ورطه روزگار می‌گذرانید. از او پرسیدم نامش چیست و چه‌مدت است که آنجاست؛ اما چنان در خود فرو رفته بود که پاسخی نداد، یا شاید اصلاً آوازم را نشنید.

با دیدنِ حالِ شمعِ ژولیده و یادآوریِ رفیقِ سوخته، بسیار اندیشیدم که من اینجا چه میکنم؟ آیا آمدم تا بمانم و بشکنم؟ آیا باید بسوزم و رنج بکشم؟ بالاخره تصمیمم را گرفتم، بر آن شدم تا به‌جای ماندن در تاریکی و هراس، خویش را به سطح برسانم. آن شب، به اراده‌ی خویش پیش رفتم تا شعله‌ور شوم و بسوزم؛ تا برای واپسین امتحانِ پسر فروغ بیافرینم. با روشن شدنم منتظر رنج و عذاب بودم ولی اینطور نبود. چه گرمای دلچسبی، دیگر خبری از سرمای درون جعبه نبود. شبِ دوم نیز خانه را با نورِ هستی‌ام روشن کردم تا پسر خبرِ پیروزی را به خانواده دهد و آن‌ها جشنی کوچک برپا کنند. آن دو شب، خانواده دیرتر به خواب رفتند و عمر من زودتر از دیگران به پایان رسید.

لیکن گویی پایان، سرآغاز بود. با امواج نور و گرمای برآمده از سوختنم، همراهِ پسر به سفر پرکشیدم. مومِ گداخته‌ام—که با خاکسترِ فتیله‌ام درآمیخته بود—همراهِ شمع‌های دیگر و شمعِ ژولیده، برای آب شدن و زایشِ شمع‌های نو به کارگاه بازگردانده شد.

دلخواهم بود به شمعِ ژولیده بگویم که چه شگرف است آن دم که به نور و گرما و حتی خاکستر دگرگون می‌شوی؛ و اکنون که چنین شده‌ام، خواهم تا این حکایت را برای شمع‌های نوزاده سینه‌به‌سینه بازگویم.

اما دریغا! فتیله‌ی شمعِ ژولیده به زباله‌دان افتاد و فرصتِ جاودانه‌شدن را از کف داد. مومش برای آفرینشِ شمع‌های تازه به کار رفت، بی‌آن‌که نشانی از آن هستیِ کهن بر جای ماند. و بدین سان، فتیله‌ی شمعِ ژولیده برای همیشه در فراموشیِ خاک فرو خفت.

Comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *