
در خانهای چشم به جهان گشودم که دیوارهایش با نقشهای نقشجهان و دژ مهربین جان گرفته بود. از همان آغاز، حس میکردم نامم تنها یک آوا نیست؛ پژواکی است از آزادگی ایرانیان، و شاید طنین مأموریتی تاریخی که باید روزی بر دوش میکشیدم. مادرم با داستانهایی از شاهنامه، بوستان و گلستان، مرا با عشق به مام وطن پروراند؛ عشقی که آهسته، عمیق و بیصدا در جانم ریشه دواند.
برای آغاز سفرم به اعماق کهنترین تمدن بشری، گردنبند فروهر را بر گردن آویختم؛ نه فقط بهعنوان زیور، بلکه همچون قطبنمای هویتم. رشتهٔ تاریخ را در دانشگاه برگزیدم تا ریشهها را بشناسم و جغرافیا آموختم تا رگهای وطن را ببینم. من تاریخ خواندم تا گذشته را بفهمم، و جغرافیا آموختم تا تنِ زندهٔ این سرزمین را بهتر بشناسم.
روزی که در برابر دیوارنگارههای تختجمشید ایستادم، آن لحظه برایم صرفاً یک بازدید درسی نبود. در تلألؤ آفتاب بر ستونهای کهن، خود را در شمایل سرداران دلیر میدیدم. همانجا با مام وطن پیمان بستم که قلم و قدمم، هر دو، برای عزت ایران باشد.
در صفحهٔ شخصیام در اینستاگرام از ایران میگفتم. دوربینم دریچهای شده بود تا هزاران نفر، ایران را نه فقط بهعنوان یک نقشه، که بهعنوان یک معشوقه تماشا کنند. من حالا بلاگری بودم که نگاه عاشقانهام به این خاک، مرزها را درمینوردید و از هر قاب، تکهای از روح ایران را به جهان نشان میداد.
نوروز ۱۴۰۵ در راه بود و من رویای ثبت تلاقی برف دماوند و شکوفههای تهران را در سر میپروراندم. اما ناگهان سایهای شوم بر جان ایرانجان افتاد. شنیدن یاوهگوییهای بیگانگان برای تکهتکهکردن نقشه، مرا به اعماق تلخ تاریخ برد؛ و زخمهای کهن در قلبم دهان باز کردند. به یاد ننگنامهٔ ترکمانچای افتادم، به یاد کوههای آرارات و خاک بحرین که در روزگار بیغیرتیها از پیکر مادر جدا شده بودند.
آنجا بود که برخاستم و با خود گفتم: اکنون باید کنار وطن ایستاد و با مام وطن تجدید پیمان کرد. پس دوربین و قلمم را برای روایت مظلومیت وطن و بیان حقیقت برای آزادگان برداشتم.
وقتی به تهران رسیدم و با ویرانههایی روبهرو شدم که تا چندی پیش همه آبادی و آبادانی بودند، اشک در چشمانم حلقه زد و قلبم مچاله شد. با خود گفتم: دشمنی که فاقد تاریخ و تاریخچه است، چه فهمی از این غم دارد؟
در همانجا با گروهی از بچههای جهادی آشنا شدم و همراه آنان برای ثبت وقایع راهی شدم.
روزها و شبها را در تلاش شبانهروزی برای روایت زخمهای جنگ گذراندم؛ زیر صدای پدافند و انفجار، با خستگیای که بر تنم نشسته بود، به خوابی کوتاه اما عمیق فرو رفتم. در عالم رؤیا، کوروش کبیر را دیدم که به سنگنگارهٔ زانو زدن والرین، پادشاه رومی، در برابر شاه ایرانی در نقشرستم اشاره میکرد و میپرسید: «تاریخ تکرار خواهد شد؟»
ناگهان از خواب پریدم و در فکر فرو رفتم. این چه رؤیایی بود؟ آیا نشانهای از مأموریتی بود که از سوی کوروش بر من نهاده شده بود؟
بلند شدم و لپتاپم را روشن کردم. نوری که از صفحهنمایش بر صورت خسته اما مصمم من تابید، طرحی آشنا را پیش چشمانم آورد: همان سنگنگارهٔ غرورآفرین که قرنها پیش حک شده بود؛ حقیقتی که میگفت مستکبران جهان، در برابر آنان که به قانون اقتدار ایمان دارند، سرانجام زانو میزنند.
ساعتی نگذشته بود که گویی خوابم داشت تعبیر میشد. شرایطی مهیا شد تا برای ساخت مستندی ویژه به مکانی شگفتانگیز بروم: شهر موشکی.
وقتی پا به آن دژ زیرزمینی گذاشتم و عظمتش را دیدم، فهمیدم چگونه مهندسان و دانشمندان ایرانی، زیر هزاران تحریم و تهدید، چنین معجزهای آفریدهاند. در ذهنم، تصویر سنگنگارهٔ کوه فرهادتراش بیستون نقش بست؛ گویی آفریدگاران چنین آثاری، عشق و استقامت را با هم پیوند میزنند.
ساکنان این دژ، آرشهای زمانه بودند که جانشان را در زه کمان لانچر نهاده بودند تا مرزهای مقدس این سرزمین نفوذناپذیر بماند. آنجا رستمها از دل شاهنامه بیرون آمده بودند و موشکها، مصرعهای شعر اقتدار بودند که به زبان آهن سروده میشدند. و من حس میکردم شاید این موشکهای نقطهزن، قلمی نو برای نوشتن تاریخاند.
پس از پایان فیلمبرداری، پوشهای تازه در سیستم ساختم و با انگشتانی که حالا بهجای ماشه، بر صفحهکلید میرقصیدند، با خطی درشت نوشتم:
«تاریخ تکرار میشود.»
حالا دیگر من فقط یک ایرانگرد نبودم؛ دیدهبان بیداری شده بودم. کسی که میدانست برای آنکه خلیج فارس همیشه فارس بماند و تختجمشید همیشه استوار، باید دستانی داشت که سیلی موشکیشان خواب را از چشم هر اهریمنی برباید. من دیگر نمیخواستم تنها روایتگر زخمها باشم؛ میخواستم راویِ سیلیها باشم. تصاویر فوارههای آتشین را در پوشه قرار دادم و نوشتم:
«زیبایی بدون قدرت، قربانی است؛ و خاکی که قدرتمند نباشد، زیباییاش به تاراج میرود.»
دیدگاهتان را بنویسید