
در روزگارانی که غبار فتنه و جادوی سیاهی بر جهان سایه افکنده بود، در قلب زمین بانوئی میزیست به نام “ایرانبانو”. قامت او به بلندای تاریخ بود و جامهای از دشتهای سبز و کویرهای طلایی بر تن داشت. اما افسوس که در گذر قرنها، راهزنان و بدخواهان، گوشههایی از ردای مطهر او را به یغما برده و بر پیکر نجیبش زخمها نشانده بودند.
با این همه، قلب این بانو همچنان در سینه میتپید؛ قلبی سنگی و استوار به نام “دماوند”. این قلب، گنجینهی تمام دردهای تاریخ بود. دشمنان دیوصفت که خیره به این شکوه بودند، پنداشتند اگر فرزندان رشید و نگهبانان این قلب —همچون آن پیر فرزانه، سیدعلی— را از میان بردارند، نبض ایرانبانو برای همیشه از حرکت خواهد ایستاد. آنها با خنجر کینه به حریم بانو یورش بردند، غافل از آنکه دماوند، کوهی از الماس است. الماس را اگر بشکنی، خرد نمیشود؛ بلکه هزاران الماس کوچکتر و درخشانتر پدید میآید که نور خدا را در تمام گیتی پراکنده میکنند.
اهریمن که از شکفتن غنچههای بیگناه در مدرسه میناب و تولد “مجتبی” هراسان بود، میخواست با داغ این فرزندان، زانوان مادر را سست کند. اما او نمیدانست که در رگهای این بانو، خون تهمینهها، بیبیمریمها و فرنگیسها جاری است. زخمهایی که بر تن بانو نشست، نه تنها او را از پای نینداخت، بلکه همچون فولادی که در آتش گداخته شود، او را آبدیدهتر و قویتر کرد.
ظاهربینانِ کوتهنظر، تنها سکوت برفهای قله را میدیدند و میگفتند: «ایران مرده است.» اما چشمان حقیقتبین، لرزشِ آتشفشانی را زیر آن سپیدی حس میکردند و گرمای زندگیبخش چشمههایش را میشناختند.
سرانجام، ساعتِ موعود فرا رسید؛ زمانِ بیداری. ایرانبانو، با همان وقار تمدن کهن خویش، برخاست. این بار قلب او تنها از عشق لبریز نبود؛ خشم مقدسی در سینه داشت که بوی انتقام میداد. دماوند لب گشود و گدازههایی از جنس شهابسنگهای نشاندار بر سرِ اهریمنان فرود آورد؛ همان آتشی که پیشتر نسل دیو ها و اهریمنان متوهم را منقرض کرده بود.
ناگهان خیابانها به اقیانوسی از انسانهای عاشق بدل شد؛ سیلابی خروشان که هیچ خلأیی را باقی نمیگذاشت. آنها زنجیرهای ناگسستنی به دور قلب وطن ساختند. در این میان، وطنفروشان که کلاه جهل چشمانشان را پوشانده بود، در میان سیاهیِ خویش گم شدند. آنها زغالصفتانی بودند که هنرشان تنها خلق سیاهی و تباهی بود که با کوچکترین ضربه فرو میپاشیدند، در حالی که مردمان ایران، نجیبزادگانی بودند که زیر فشار تحریمها و سالها رنج، صیقل خورده و به الماسهای درخشان بدل گشته بودند.
دماوند در اوج نبرد، رازی را برای جهانیان فاش کرد: از دل آن خاکِ داغدیده، انسانهایی برخاستند زلال و سخت، که نور الهی را چنان منعکس کردند که چشمان ناپاکِ جهان کور شد و دلهای پاک، شیفتهی این شکوه گشتند.
و چنین شد که به همگان ثابت گشت؛ تا زمانی که این قلبِ الماسین میتپد، نام “ایران” بر صفحهی زمین و آسمان، جاویدان و ابدی خواهد ماند.
دیدگاهتان را بنویسید