Block

صدای کلید افتادن به در، یعنی ساعت ۵ عصر است و «او» آمده. پدرم، با همان لباسِ کارِ سرمه‌ای که بوی آهن و عرق می‌داد. کفش‌های ایمنی‌اش را دم در جفت کرد و با لبخندی که روی صورتِ آفتاب‌سوخته‌اش وصله‌ی ناجور بود، گفت: «یا علی مدد… سهراب جان، نان سنگک تازه گرفتم، بیا که رزقِ حلال خوردن دارد.»

نگاهم را از صفحه‌ی گوشی و لایوِ مدِ پاریس برداشتم. پوزخندی زدم و زیر لب گفتم: «رزقِ حلال؟ پدر، با این رزقِ حلالِ تو، من تا صد سالِ دیگر هم نمی‌توانم یک لاستیکِ ماشین خارجی بخرم. تو اصلاً می‌دانی دنیا چه شکلی است؟ تو که پایت را از این مرز بیرون نگذاشته‌ای، از کجا می‌دانی زندگیِ واقعی چیست؟»

پدر نشست کنار سفره، دست‌های پینه‌بسته‌اش را روی زانو گذاشت و با آرامشی که سوهانِ روحم بود، گفت: «دنیا را در همین کارخانه‌ی ذوب‌آهن دیده‌ام پسرم. دیده‌ام که چطور آهنِ گداخته شکل می‌گیرد. رهبرمان راست می‌گوید؛ ما نزدیک قله‌ایم. نباید دستمان را پیش بیگانه دراز کنیم. آن‌ها دنبالِ تیشه به ریشه‌ی ما هستند…»

پریدم وسط حرفش: «باز هم توهمِ توطئه! باز هم حرف‌های تلویزیون! بابا، تو ساده‌لوحی. تو گولِ این حرف‌ها را خورده‌ای. آن‌ها دارند زندگیِ ما را نابود می‌کنند و تو هنوز می‌گویی باید از صفر بسازیم؟ من یک‌شبه می‌خواهم برسم، نه با سی سال عملگی!»

پدر لقمه‌ای گرفت و با اطمینان گفت: «چیزی که باد بیاورد، باد هم می‌برد سهراب. لذت در این است که خودت بسازی، با همین دست‌ها. برای رسیدن به قله، باید دست روی زانوی خودت بگذاری، نه اینکه منتظرِ آسانسورِ دیگران باشی.»

آن شب، من طبق معمول او را در ذهنم «بلاک» کردم. به مانی پیام دادم: «پدرم باز هم منبر رفت. بیچاره فکر می‌کند فرشته‌های نجاتِ ما دشمن هستند. امشب شبِ بیداری است، نه؟» مانی با استیکرِ آتش جواب داد: «امشب همه‌چیز تمام می‌شود. بوی آزادی می‌آید.»

اسفند ۱۴۰۴ – ساعت صفر
در تختخوابم غرق در خیالاتِ خانه‌ای مجلل در بالاشهر بودم که ناگهان زمین دهان باز کرد. صدای انفجار، شیشه‌های اتاق را پودر کرد. از تختم بروی زمین افتادم. دود و آتش از پنجره تو می‌زد. هراسان به خیابان دویدم. مانی را دیدم که با کیوان داشتند می‌خندیدند و به شعله‌ها اشاره می‌کردند: «دیدیدی سهراب؟ آمدند! کمک ها برای آزادی و آبادی رسید!»

اما کمک ها موشک بودند. یکی از آن‌ها درست خورد به پمپ‌بنزینِ محله. محله ای غیر نظامی. اینجا محله حکومتی ها نبود. موجِ گرما صورتم را سوزاند. همان لحظه دیدم که پدر، با همان لباسِ کار و دست‌های پینه‌بسته، به جای فرار، به سمتِ آتش می‌دود. فریاد زدم: «بابا! برگرد! توهمِ توطئه نیست، جنگ است! فرار کن!»
اما پدر برنگشت.
ساعتی بعد، پیکرِ نیمه‌سوخته‌ی پدر را از زیر آوارِ یک خانه‌ی قدیمی بیرون کشیدند. او در آخرین لحظات، جانِ سه کودک را نجات داده بود. وقتی بالای سرش رسیدم، هنوز نفسِ ضعیفی داشت. دستش را گرفتم؛ دستان همان کسی که فکر می‌کردم بی‌سواد و ساده‌لوح است.

او با صدایی لرزان گفت: «دیدی سهراب…؟ دشمن… آبادی نیاورد. دستت را بگذار روی زانوی خودت… بلند شو… نگذار… قله…» و چشمانش را بست.

دنیا روی سرم خراب شد. آیا من این آبادی و آزادی را می‌خواستم؟ مانی و کیوان کجایند؟ آن‌ها حالا در کوچه‌های پر از خاک و خاکستر گم شده بودند.

۲۹ اسفند ۱۴۰۴ – لحظه تحویل سال
ساعت ۱۸:۱۶:۳۰. کنار مزارِ ساده‌ی پدر ایستاده‌ام. در حالی که نگاهم به قله دماوند دوخته شده بود در فکر فرو رفتم، که چه بدست آوردم و حالا باید چه کنم؟

Comments

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

More posts