نامیرا

روزی در کارگاهی، از پیوندِ نازُکِ نخ و موم زاده شدم. آنجا هر روز نخ‌هایی سپید و شفاف، چونان رشته‌هایی از نقره‌ی تابان، به حریمِ قالب‌های پر از مومِ گداخته راه می‌یافتند. تارِ نازکِ هستی‌ام در ژرفای مومِ مذاب جای گرفت، سپس مرا در گوشه‌ای خاموش نهادند تا خنک شوم و شکل گیرم. پس از … ادامه خواندن نامیرا